| این ضرورت هنگامی مضاعف میگردد که تلاش تبلیغی دشمنان در واژگونهنمایی تاریخ انقلاب، هر روز ابعادی جدیدتری از خود به نمایش میگذارد. در این مصاحبه حضرت آیتالله حاجسید محمدباقر شیرازی فرزند مرحوم آیتالله العظمی حاج سیدعبدالله شیرازی به بازگویی پارهای از خاطرات خویش در باب تاریخچه نهضتهای اسلامی ایران از دوران رضاخان تا پیروزی انقلاب پرداختهاند که لطف ایشان را سپاس میگوییم. خاطرات سیاسی جنابعالی قاعدتاً از خاطرات مربوط به مبارزات والدتان مرحوم آیتالله العظمی سیدعبدالله شیرازی جدا نیست. از قدیمیترین خاطراتی که از مبارزات ایشان دارید بفرمایید. بسم الله الرحمن الرحیم. بعد از کشتار مسجد گوهرشاد، مرحوم آقای والد را با برخی از اعلام آن دوره مشهد از جمله مرحوم آقای آسیدیونس اردبیلی زندان کردند، مدتی در زندان تهران بودند و بعد هم که آزاد شدند، رضاخان ملعون به جنایات گذشته اکتفا نکرد و دستور داد که رئیس هر صنفی ازجمله علما با زن خود باید برای جشن کشف حجاب بیایند. پارهای از افراد زنهایشان را به حسب ظاهر طلاق دادند و یا اثبات فوت کردند برای اینکه بگویند ما عیال نداریم که بخواهیم با زنهایمان بیاییم… که از قضیه فرار کنند… بله، خلاصه بعد از این ماجرا، شبانه به نجف فرار کردند و بعد هم بنده به نجف رفتم. دوره حضور آخر ایشان در عراق مصادف بود با دورههای مختلفی از جمله دوره فیصل، و بعد از مدتی پسرش فیصل ثانی و بعد هم عبدالکریم قاسم آمد و بعد عبدالسلام و عبدالرحمن عارف و سپس احمدحسن البکر. در دورانی که در نجف بودید، با توجه به مواجههای که مرحوم والد با رضاخان داشت، تضییقاتی از طرف دستگاه ایران برای ایشان ایجاد میشد؟ آنها نمیتوانستند درعراق کاری بکنند، در آنجا قدرتی نداشتند و لذا در عراق مشکلی نداشتیم. البته مرحوم والد در عراق هم مبارزاتی با عبدالکریم قاسم و حسن البکر داشتند که قضایایش مفصل است. بعد هم در اثر مبارزاتی که با حسن البکر و عبدالکریم قاسم داشتند، بنده هم مدتی در بغداد زندان شدم و در آنجا بودم. شما را چرا گرفتند؟ به عنوان اینکه ما عجمی بودیم و چرا در امور سیاسی یک کشور عربی دخالت کردیم؟ من هم جواب دادم: «مرحوم آمیرزا محمدتقی شیرازی هم عجمی بودند و عراق را از دست انگلیس گرفتند و دادند به شما!»، لذا معلوم نبود که ما را اعدام کنند یا نه که قضایا مفصل است. البته در عراق هم که بودیم، در فرستادن مرحوم نواب صفوی برای کشتن کسروی دخالت داشتیم… اگر این مطلب را به تفصیل بفرمایید، ممنون میشویم. اولاً نواب را چگونه شناختید؟ چه شخصیتی داشت؟ نواب صفوی با ما همدرس بود و تقریباً همسن هم بودیم. شجاعت عجیبی داشت. به علاوه با اینکه زمان مرحوم آسید ابوالحسن اصفهانی و مرجعیت ایشان بود، و شهریه طلاب هم برقرار، معذلک ایشان نصف روز میرفت نجاری میکرد و درس هم میخواند. بعد خبر آمد که کسروی به حضرت صادق(ع) و ائمه اطهار(ع) جسارت میکند. ما با نواب صفوی و عدهای دیگر در درسی بودیم، در درس تفسیر آقای امینی صاحب «الغدیر». این خبر که آمد، مرحوم آقای امینی گفتند که یک نفر باید برود و او را بکشد. نواب صفوی گفت: «من حاضرم بروم و او را بکشم»، اما قضیه را علنی نکردند و فقط یک عده کمی از خودمان میدانستیم. حکم مهدورالدمی را هم از مرحوم حاجآقا حسین قمی و دیگران به دست آوردند. مبلغی هم برای مخارج سفرش، از مرحوم آسید اسدالله مدنی گرفتند. ماشینهایی بودند که بین کربلا و نجف تردد میکردند. روزی که قرار بود به ایران برود، بنده و مرحوم آقای امینی و چند نفر از رفقا بودیم که نواب به حرم حضرت امیر رفت و کفنش را با حرم متبرک کرد و آمد برای کشتن کسروی. اول هم فقط قصد کشتن کسروی را داشت و بعدها برحسب اتفاقاتی که در ایران پیش آمد، هژیر رزمآرا و… را هم کشت که قضایایش مفصل است و شنیدهاید. در نوبت اول هم خودش برای کشتن کسروی رفت، لکن مؤثر واقع نشد و بعد بقیه رفتند. رابطه شهید نواب صفوی با والد شما چگونه بود؟ به او علاقهمند بودند، چون مرحوم والد هم درجریان مبارزات ملی شدن نفت قرارداشتند. سفر بعدی که پس از کشته شدن کسروی به نجف آمد و برای مصر هم که رفت، را در جریان بودیم. البته در ایران یک عده سعایتهایی کردند و بین ایشان و مرحوم آقای بروجردی و مرحوم آقای کاشانی اختلافاتی را به وجود آورده بودند، لکن با همه اختلافاتی که پیشامد کرده و روابط شکر آب شده بود و مدتی هم منجر به زندانی شدن مرحوم نواب شده بود، اما انصافاً هر سه افرادی بودند که باهم، کار میرزای شیرازی را کردند. الان که بعد از سالها به قضایا نگاه میکنیم، میتوانیم چنین نتیجهای را بگیریم. از یک طرف مرحوم آیتالله بروجردی که ریاست عامه را داشتند و قضیه شیخ شلتوت مصر که باعث… تقریب مذاهب شد. بله و فتوای مشروعیت شیعه توسط شیخ شلتوت، در اثر مجاهدتهای مرحوم آیتالله بروجردی صادر شد. ازطرف دیگر مرحوم آقای کاشانی هم قضایای نفت را پیش برد، مرحوم نواب صفوی هم در قضیه کشتن کسروی و هژیر و رزمآرا به آقای کاشانی و جامعه مذهبی ایران کمک کرد. چطور وقتی نواب در آستانه اعدام قرار گرفت، در نجف علما هیچ کاری برای نجات او نکردند؟ این ملعون وقتی میخواست مرحوم نواب را اعدام کند، یک کسی را به نجف فرستاد، یکی را هم پیش آقای بروجردی فرستاد و خودش هم رفته بود به آبعلی که درکاخ خود و مرکز نباشد. خودش نبود که بگوید نبوده است. یکی از منسوبین آقای بهبهانی، پسر آسید عبدالله بهبهانی… آسید محمد بهبهانی… بله، او هم بینابین بود. چون فوت شدهاند خیلی نمیخواهیم قضیه را باز کنیم. گمانم از منسوبین او بود. آمد آنجا که شما خیالتان راحت باشد و او عفو شده و اعدام نمیشود. امثال این فرد پیش آقای بروجردی هم رفته بودند و به ایشان هم اطمینانی داده بودند که بعد خبر اعدام آنها آمد… یعنی در واقع فریب دادند… بله، فریب دادند. ظاهراً در جریان ملی شدن نفت هم مرحوم والد دخالتهایی داشتند. حتی یک بار هم به ایران آمدند و به منزل آیتالله کاشانی هم رفتند. بهرغم اینکه بعد از قضایای کشف حجاب به نجف رفتند، ولی در دوره ملی شدن نفت که آیتالله کاشانی و دکتر مصدق و… فعال بودند، ایشان هم ارتباطاتی داشتند. از آن دوره بفرمایید. تاوقتی که آقای کاشانی با مصدق بودند، حتی با مصدق هم ارتباطاتی داشتند. تلگرافها و نامههایی از آقای والد به مصدق در دست هست. از جمله در جریان الصاق عکس زنها به گذرنامهها. تا قبل از آن از زنهای اهل علم عکس نمیگرفتند و آنها مستثنی بودند… برای زدن روی گذرنامه؟ بله، بعد پیراسته نامی بود که سفیر ایران بود و آمد و دستور به عکس گرفتن داد. مرحوم آقای والد به مصدق و آقای کاشانی تلگراف کردندکه پاسخ مصدق مبنی بر منتفی شدن این تصمیم هست و منتشر هم شده. نکتهای هم از مرحوم آقای کاشانی دارم که بعد از اینکه قضایای نهضت ملی گذشت، بعضیها با ایشان مصاحبه کردند که جدایی شما و مصدق چطور اتفاق افتاد؟ ایشان جواب داده بودند که بله! آقای مصدق آمده از من به عنوان رئیس مجلس میخواهد که مجوز معاملات شراب را امضا کنم و میگوید بودجه مملکت کم است! من هم گفتهام عجب! ایرانی که روی این همه معادن خوابیده، برای بودجه آن، خرید و فروش شراب را تصویب کنیم؟… در مجموع باید گفت در شکست آن ماجرا عوامل متعددی دخیل بود. بخشی هم کار تودهایها بود که دور مصدق را گرفتند و اینجور آزادیها رامیخواستند و همین باعث جدایی شد. شاه هم فرار کرد و رفت. مرحوم آقای بروجردی هم از ترس اینکه اگر شاه برود، تودهایها مسلط خواهند شد، از بازگشت شاه ممانعت نکردند. همانطور که اشاره کردید، بعد از ۲۸ مرداد آیتالله کاشانی را هم به بهانهای دستگیر کردند. مرحوم والد بعد از آزادی مرحوم کاشانی نامهای به ایشان نوشت و آیتالله کاشانی هم به ایشان جواب جالبی دادندکه در منابع مربوطه هست. از رابطه آنها بعد از ۲۸، چه خاطرهای دارید؟ چون ظاهراً شما یک بار به ایران و دیدن ایشان آمدید. در آن زمان، هنوز عبدالکریم قاسم کودتا نکرده بود و فیصل، شاه بود. من آمدم ایران و در شیراز مشغول تدریس شدم. زمان مرحوم آقای بروجردی بود و همین آقای راشد یزدی و دیگران از شاگردان آن وقت ما هستند. آقای راشد آن وقت در شیراز بود؟ از یزد آمد شیراز. چند وقت پیش در حسینیه ما منبر رفت و گفت که من ۵۰ سال پیش نزد فلانی درس میخواندم… چرا از نجف آمدید شیراز؟ مرحوم آمیرزا نورالدین شیرازی فوت شده بودند و حوزه شیراز مختل شده بود. از بنده خواستند و آمدم مشغول تدریس شدم… از دیدار با آقای کاشانی میگفتید. بعد از اینکه ایشان آزاد شدند، ما در ایران بودیم که عبدالکریم قاسم در عراق کودتا کرد. مدتی در شیراز بودم و تدریس میکردم و بنا شد برگردم نجف. آقای کاشانی کسالت پیدا کرده و در بیمارستان بستری شده بودند و من به دیدن ایشان رفتم. ایشان احوال آقا را پرسیدند و علت آمدنم را گفتم. آن موقع وسایل پزشکی در ایران نبود و نمیتوانستند در سن ایشان، پروستات را بدون خطر عمل کنند. پزشک گفته بود که ایشان باید به آلمان بروند که فکر میکنم ۱۸ هزار تومان خرج داشت. شاه حاضر شده بود این پول را بدهد، اما آقای کاشانی قبول نکرده بود. از من پرسید: «میخواهی چه کار کنی؟» جواب دادم: «میخواهم برگردم به نجف». بعد از کودتای عبدالکریم قاسم و از بین رفتن شاهنشاهی عراق، افرادی که انقلابی بودند، مورد احترام عبدالکریم قاسم بودند، از جمله آقای کاشانی. بنده سه سالی در ایران بودم و رژیم عراق هم عوض شده بود و بدون موافقت بغداد نمیشد برگشت. آقای کاشانی با آن حال بیماری که داشتند با کمک دو نفر از جا بلند شدند و به جایی که تلفن داشت رفتند و با سفارت عراق صحبت و سفارش مرا کردند که از یادم نمیرود. آقای کاشانی درخارج از ایران و مسئولین برخی ممالک، فوقالعاده مورد علاقه و احترام بود، وگرنه باید بنده میرفتم و تحقیقات طولانی میشد و آیا موافقت میکردند یا نمیکردند، چون هر کسی را به عراق راه نمیدادند. مرحوم آقای کاشانی… خیلی مهربان بود… بله، بعد از اینکه ایشان فوت کرد، مرحوم والد برایشان در عراق ختم گرفتند. بعد از سال ۴۰ و فوت آیتالله کاشانی به شروع نهضت اسلامی ایران و رویداد ۱۵ خرداد ۴۲ میرسیم. آیا قبل از آن مرحوم والد شما با امامخمینی سابقهای داشتند؟ یک آشنایی عمومی داشتند، آشنایی خصوصی نبود، ایشان قبل از فوت مرحوم آقای بروجردی، همان برنامهای را داشتند که آقایان مدرسین دیگر در قم داشتند. قبل از اینکه آقای بروجردی از بروجرد به قم بیایند، انگلیسیها در جنگ جهانی دوم رضاخان را عزل کردند و او را به جزیره موریس بردند و پسرش شاه شد. کمی آزادی پیش آمد و مرحوم آیتالله حاج حسین آقا قمی و دیگران از عراق آمدند و چند روز در مسجد شاه تهران متحصن شدند تا آزادی حجاب موردقبول دولت وقت قرارگرفت، قضایای آن مفصل است. در این فاصله مرحوم والد سفری به ایران و قم کردند. در آن دوره قم شهر کوچکی بود و وضعیت طلاب هم چندان خوب نبود. بعد از رحلت آقای حائری آیات ثلاث حوزه را اداره میکردند. وقتی مرحوم والد به قم آمدند، همه آقایان به دیدنشان آمدند… در آن سفر با امام آشنایی بیشتری پیداکردند… بله، آن موقع ایشان از مدرسین بودند، همینطور آقای داماد و دیگران. وقتی ما به قم آمدیم، با همه آقایان دید و بازدید بود، اما بیشتر از این نبود. ظاهراً در بعضی از جلسات مباحثاتی هم بین مرحوم والد و بعضی از آقایان مدرسین از جمله امام خمینی میشده. بله. بیشتر مباحثات علمی بود هر چند علایق سیاسی مرحوم امام خمینی از همان زمان مشهود بود و از این جنبه با خیلیها فرق داشتند. البته مدرسی ایشان هم از دیگران قویتر بود، اما نقش اجتماعیشان مانند اقرانشان بود، و مسلماً خودشان هم علاقهای به شهرت و اینگونه امور نداشتند. منتها نهضت که پیشامد شد، ایشان بیشتر وارد میدان شدند، این بود که شهرت بیشتری پیدا کردند. اولین خاطرهای که با آقای خمینی داشتید ـ چون به شما خیلی علاقه داشت. وقتی آمد نجف، روابط خاصی با شخص شما، روی حساب پیدا کرد. اولین خاطره شخصی شما از ایشان چیست؟ خاطرات زیادی داشتیم. اولین خاطره را دقیقاً به خاطر ندارم اما آخرین خاطرهام از ایشان در عراق، داستان جالبی است. موقع حرکت از عراق به ایران، مرحوم آقای خمینی به دیدن مرحوم والد آمدند و خداحافظی کردند. روز حرکت هم با مرحوم والد و مرحوم اخوی و مرحوم دامادمان برای خداحافظی با آقای خمینی خدمت ایشان رفتیم. دامادتان آقای سعیدی… بله، با اخوی و دامادمان برای خداحافظی پیش آقای خمینی و آقای خویی رفتیم. آقای خویی فرمودند: «عجب! تو هم میخواهی بروی؟ به نظرم میآید که اگر میماندی، زحمات آقای والد، مثلاً نماز و درس و اینها تعطیل نمیشد»، چون قبلاً که ایشان به ایران میآمدند، ما نماز و درس و اینها را انجام میدادیم. من به آقای خویی گفتم که بله، صحبتش بود، ولی قرائن دلالت میکرد که اگر بمانم، صدام تلافی آقای والد را سر ما دربیاورد. مرحوم امام خمینی هم خیلی مقید به وقت بودند و بعضیها ساعتشان را از روی کارهای ایشان تنظیم میکردند. دراین جنبه خیلی دقیق بودند. خاطرم هست به این جهت که حکومت عراق، حرکت مرحوم آقای والد را خیلی محدود کرده بود، بنابراین وقتی به دیدن مرحوم آقای خمینی رفتیم، عجله داشتیم که زودتر برخیزیم و مرحوم آقای خمینی به مرحوم دامادمان و مرحوم اخوی اشاره کردند که همراه مرحوم آقای والد بروند، ولی مرا نگه داشتند. من به ایشان عرض کردم که باید بروم. فرمودند: «مطلبی که میخواهم بگویم اهم از زود رفتن است »، لذا مرا نگه داشتند و بعد فرمودند: «توصیه میکنم مواظب وضعیت والدتان باشید، اوضاع ایران خیلی مبهم است، ممکن است برخی با سوء استفاده از این مسئله، به بیت شما نفوذ کنند. شما مواظب باشید و تا میتوانید همیشه اطراف ابوی باشید که نکند برخی افراد مشکوک اهداف خودشان را دنبال کنند، حفظ شأن ابوی شما لازم است». جالب بود، آقای خویی گفتند اگر بمانی بهتر است و آقای خمینی گفتند اگر همراه ابوی باشی خیلی بهتر است. از همینجا اختلاف دیدگاههای آقایان که هم از روی حسن نیت است، معلوم میشود. خلاصه آمدیم و… ظاهراً رابطه خود شما هم با امام خیلی صمیمی بوده است. من کتابی نوشته بودم به اسم «الفقه الاسلامی و سیر الزمن» که در آن مسائل مستحدثه هم بود. ایشان که از ترکیه به عراق آمدند و تحریرالوسیله را چاپ کردند، ایشان پارهای از مسائل مستحدثهای را که بنده در فقهالاسلامی نوشته بودم، تصدیق کرده بودند. درایران هم برای استتار، یک چاپ ازکتاب تحریرالوسیله را به اسم کتاب بنده چاپ کردند. ایران هم که آمدیم آقای خامنهای، مرحوم آقای مروارید و آشیخ ابوالحسن هم آن رابه من نشان دادند. نشان دادند. ایشان خیلی به من عقیدهمند بودند. پس علتش این بود که تحریرالوسیله امام در ایران ممنوع بود، لذا به نام شخص دیگری چاپ کردند که به نام شما بود. بله، قبل از اینکه امامخمینی از ترکیه به عراق بیایند، بنده در ۵۲ سال قبل، مسائل مستحدثه را نوشتهام و بعضی از مسائلی را که بنده طرح کرده بودم، درمجله «مکتب اسلام» قم چاپ کردند. در سنه ۸۱ قمری مسائل مستحدثه را در شیراز چاپ کردیم. هنوز هم انقلاب ایران شروع نشده بود. بعد از اینکه آقای خمینی به ترکیه تبعید شدند، چون فراغت داشتند. حواشی خود بر وسیله النجات مرحوم آسید ابوالحسن را به متن تبدیل کردند. وقتی تحریر منتشر شد دیدم که پارهای از مسائل مطرح شده درالفقه الاسلامی را قبول کردهاند. با وجود اینکه بعضاً شاذ و نادر هم بود. بله، ایشان بعضی از این مسائل را در تحریرالوسیله آورده بودند، از جمله مسافت عمودی را که بنده ذکر کرده بودم. در بحثی که فقها مطرح میکنند اگر فردی ۸ فرسخ برود، حکم نماز و روزهاش تغییر میکند، من نوشته بودم که اگر عمودی هم بروند. مثلاً با هواپیما. بله، این حکم ۸ فرسخ در سفر عمودی هم مصداق دارد. ما این را در سنه ۸۱ به فارسی و بعد هم به عربی چاپ کردیم. علاوه براین، اینکه نام تحریرالوسیله را فقهالاسلامی بگذارند و به نام بنده چاپ کنند، قطعاً با نظر خود ایشان بوده. آقایان مشهد میگفتند که ایشان حسن نیت زیادی نسبت به بنده داشتند. در ماجراهای انقلاب هم آمد و شدهای مفصل داشتیم. در ۱۴ سالی که امام خمینی در نجف بودند، رابطهشان با مرحوم والد چگونه بود؟ از صمیمیت اینها چه خاطراتی دارید؟ روی هم رفته مشورتهایی در بین بود و راجع به اوضاع عراق و ایران رفت و آمدهایی بود و مشورتهایی هم میکردند. طبعاً آقای خمینی به لحاظ فکر سیاسی و مبارزاتی با مرحوم والد سنخیت بیشتری داشتند تا سایر اعلام نجف. این مسئله طبعاً در هماهنگی و اتخاذ رویههای یکسان تأثیر زیادی داشت. فعالیتهای مرحوم والد در انقلاب هم که روشن است و بعد از اقامت در مشهد هم دوستانی مثل آقای خامنهای، آقای هاشمینژاد و آقای طبسی و دیگران دائماً با مرحوم والد مرتبط بودند، و بدین ترتیب جریانات انقلاب در مشهد پیش میرفت. از پیشینه ارتباط خود با رهبر معظم انقلاب چه خاطراتی دارید؟ ایشان قبل از مهاجرت ما به مشهد و سر انتشار فقهالاسلامی به بنده لطف داشتند. بعد از اینکه به مشهد آمدیم تحریرالوسیلهای را که به نام این کتاب چاپ شده بود، به بنده نشان دادند. خاطرم هست بعد از اینکه ما به مشهد آمدیم، یک روز ایشان به اتفاق آقایان هاشمینژاد و طبسی به منزل ما آمدند. بنای من این بود که در ملاقاتهای مرحوم والد نمیرفتم بنشینم، شاید مراجعین حرف خصوصی داشتند. بعد از مدتی آقا مرا صدا زدند و گفتند که آقایان درباره شما هم صحبتی دارند. خاطرم هست در آن جلسه آقای خامنهای به مرحوم والد گفتنند: آمدن شما به مشهد یک خلأ را پر کرد… البته یک بارهم آقای هاشمینژاد این مطلب را روی منبر در مدرسه نواب گفت. آقای خامنهای در ادامه خواستند که بنده هم در مشهد بمانم، چون روی سابقهای که در شیراز داشتم آقای محلاتی و آقای دستغیب از من دعوت کرده بودندکه به شیراز بروم. یک بار هم خصوصی همان نگرانی آقای خمینی در نجف را به من گفتند. منظورشان این بودکه مراقب بیت و امورات آن مرحوم باشم… ظاهراً ایشان نگران تکرار وقایعی بودند که در سالهای واپسین حیات آیتالله میلانی در بیت ایشان روی داده بود. بله. منظورشان همین بود. به هرحال دوستی ما از آن زمان آغاز شد. الان هم من معتقدم که فضایل زیادی دارند، از جمله اینکه برخلاف برخی، خیلی مراقب فرزندانشان بودهاند. فرزندان ایشان عمدتاً درحال تحصیل هستند، یکی از آنها همراه با بندهزاده در درس آقای وحید در قم شرکت میکنند. و کلام آخر؟ خداوند میفرماید اگر نعمتی را شکر کردید، افزون میشود و اگر کفران کردید، از شما گرفته میشود، نعمت انقلاب اسلامی از بزرگترین تفضلات الهی است که شکر آن بر همه لازم است. متأسفانه گاهی دولت و ملت، خصوصاً دولت، آنگونه که باید، شکر این نعمت را نکردند و نمیکنند. ملتی که این همه جانفشانی کردند، این همه جوان دادند، این همه باعث پیروزی شدند، در خور توجه بیشتر هستند. بخشهایی از مردم طوری تحت فشارند که چند روز پیش در روزنامهها نوشته بودند یک کسی برای مهریه دخترش کلیهاش را فروخته بود. البته الان دولت با همه نقایصی که دارد، از تمام دولتهای اسلامی بهتر عمل میکند. مجموعاً وضع ما از بسیاری از جهات بهتر است، اما در عین حال متأسفانه در پارهای از مسائل اشتباهاتی هست. امیدواریم خدا کمک کند که این اشتباهات برطرف شود. با توجه به بیداری اسلامی در کشورهای منطقه و بیرون رفتن مصر و لیبی و تونس و یمن از اردوگاه امریکا و بهشدت در موضع ضعف قرار گرفتن امریکا و اسرائیل؛ چه آیندهای را برای جهان اسلام پیشبینی میکنید؟ شیطان همیشه درهر راهی که شکست میخورد، در راه دیگر تلاش میکند. اگر مسلمانها قدر نعمت بدانند و متحد شوند، قهراً خداوند کمک و آنها را بر شیاطین غالب میکند، اما چون آن اتحاد و اتفاقی که باید بین مسلمین باشد، خیلی وجود ندارد، چندان امیدی به این مسئله نیست. اینکه آیا اتفاقی باعث شود که اینها اتحاد پیدا کنند و در مقابل امریکا و اسرائیل عظمتی پیدا کنند؟ نمیدانم. عمدهاش این است که دولتهای اسلامی ـ که ظاهراً اسم همهشان اسلامی است، ولی با هم اتفاق درستی ندارندـ با هم متحد شوند و به همین دلیل هم کار پیش نمیرود. اگر به دستور قرآنی وحدت عمل شود مسلماً خداوند هم یاری میدهد، چون میفرماید نعمتی را که به بندگان دادهایم تا خودشان تغییر ندهند، تغییر نمیدهیم، لذا اگراین ملتها، این نعمتی را که خدا داده قدر بدانند و خودشان آن را از بین نبرند، خدا نعمت را از بین نمیبرد. امیدواریم جوری بشود که الفت و محبت بیشتر و اختلافات کمتر شود و این فشارگرانی و بیکاری و اقتصاد هم از روی دوش مردم سبک شود و در چنین صورتی این امید هست که نعمت مستدام شود و روزبهروز هم همانطور که وعده فرموده به اسلام عزت و عظمت و شوکت بیشتری بدهد. انشاءالله.
جوان |
![]() |
Related posts: